the scarecrow is forgotten
-
تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 14:03
تنها بودن فشار زیادی به آدم میاره. چون حقیقت به خودی خود سنگینه ولی وقتی با چند نفر دیگه همراهی، اونا فضا رو تلطیف می کنن و قسمتی از بار این حقیقت رو به دوش می کشن. اما وقتی تنهای تنها میشی فقط خودتی و یه بار به سنگینی دنیا از جنس حقیقت هایی که دیگه هیچ وقت تلطیف نمی شن. دیگه هیچ وقت گوشه های تیزشون...
embracing the familiar darkness
-
تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 14:03
چند روزه که اون شدت خستگی توم کمتر شده.قبلا صبح به تختم می چسبیدم و با التماس به ساعت نگاه می کردم. انگار که اگه خوب و عمیق و عاجزانه نگاهش کنم، حداقل چند دقیقه به عقب بر میگرده. چند دقیقه کوتاه. فقط برای اینکه بخوابم. بقیه روز از اول تا آخر با این مود می گذشت که حسرت شب رو می خوردم. دیشب. شب قبلی. ...
it's our world, they can never have it
-
تاریخ: 1401/4/10 ساعت: 14:03
بعضی آدمها در مسیر زندگیشون پشت فرمون ماشین نشستن. بعضی هاشون صندلی کمک راننده. بعضی دیگه شون نشستن عقب و یک تعدادی هم داخل صندوق عقب طناب پیچ شده ن، چون سعی کرده بودن از ماشین بیرون بپرن. هیچ کس حق نداره انقدر راحت از بازی خارج بشه. این یه توهینه به ساحت بازی و همه ی بازیکنای دیگه ای که توی ماشیناش...
همیشه طرف خودت باش. مهم نیست حقیقت کدوم طرف میره.
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 15:16
از وقتی که نوشتن رو یاد گرفتم و تونستم ایده های توی ذهنمو شکل بدم، داستان می نوشتم. داستانهای مختلف. اولاش کپی ملایمی از سبک بقیه بود. چیزایی که یاد گرفته بودم. همین نکات کوچولو. که داستان یه قهرمان م
نام راستین باد رو هنوز نخوندم.
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 15:16
+احساس می کنم که یکی باید بیاد رابطه ی من و باد رو که به صورت عجیبی هماهنگ شکل گرفته تحلیل و بررسی کنه و بعد بیاد بهم بگه که: شما دوتا خیلی وقته داریت با هم قرار می ذارین، ولی هیچ کدومتون خبر ندارین.
نمی دونم چی فکر کنم
-
تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 15:16
+اولای ترم یک که مهدیه گفت نماینده کلاس شده خیلی بهش حسودیم شد. دلم میخواست منم باشم. الان ترم چهاریم و من نماینده کلاسم. +یک ترم کامل از ذهنم بیرون نرفت. از ته دل میخواستم که بیاد و همبازیم بشه. ترم دو اومد. بازی کردیم. خیلی هم خوب بازی کردیم. فکر کنم هنوز هم داریم بازی می کنیم. شاید حتی ناخواسته.
به سمت آسمان و فراتر از آن،
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 23:56
+جالبه که با خوندن سیر گذرای نوشته ها خیلی واضح به تغییر دوران و گذر از یه مرحله ی زندگی به مرحله های بعدی رو میشه فهمید! از سال سوم، به سال چهارم. جدی نبودن تموم شد. الان دیگه همه چیز جدیه و کم کم داریم باهاش کنار میایم. خیلی هم خوب. حس و حال تابستون تعدیل شده و خوبه الان. فکر کنم اگه یه تابستون پر...
تموم شو دیگه، نمودی!
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 23:56
+کم کم دارم به این نتیجه می رسم که نفرت ورزیدن از تابستان و تکرار کردن چندین و چندهزار باره ی این حقیقت در هر تریبونی که پایم به آن می رسد به هیچ وجه و در هیچ زمینه ای باعث کوتاه تر شدن تابستان نمی شود.متاسفانه زندگی باگ هایی از این دست دارد. آدم هایی که از آنها متنفرید زیر تریلی هجده چرخ نمی روند. ...
بر می گردیم سر این قضیه که همه احمقن، فقط من خوبم
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 23:56
+این موضوع دیگر کم کم دارد نگرانم می کند. خیلی زیر پوستی و نامحسوس دنبالم می آید و در موقعیت های مختلف حالم را می گیرد. هی به خودم می گویم، آخر یک ذره شرم، یک ذره حیا! دختره ی ورپریده، سال اول دانشگاه و این فکر ها؟! ولی دست خودم نیست، و این طور هم نیست که دوست داشته باشم به این قضیه فکر کنم چون تهش ...
عصبانیتم دلایل هورمونی نداره.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+الان یه مدت گذشته و من متوجه شدم که از اسم "مهدیه" به قدری متنفرم که حاضرم یه قتل عام حسابی انجام بدم. از همه ی مهدیه های توی زندگیم فقط زخم دیدم. چند تا الان، چهارتا؟ خیلی بیشتر. این چهارتا فط جلوی چشمن. همین. +من الان درد دارم و زخمیم. چرا هیچ کس باور نمی کنه خوب بودن چه انرژی ای از من می بره؟ خو
و سوگند به تک نفره بودن کتابخانه ها
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+حالا درسته که من هی میگم ناتانائیل به احساسات من اهمیت نمی ده و نظر من براش مهم نیست و نمی ذاره از ناراحتیا و دردام حرف بزنم، اما ناموسن، به خودش نگید، خیلی خوبه که آدم یه نفر رو داشته باشه که اینطوری نذاره ضعیف بازی در بیاره. چون یه مدت که ادای آدمای قوی رو در بیاری حتی اگه حس بدی داشته باشی ولی ک
با این حال من گل رو خشک میکنم و میذارم لای دفترم تا همیشه بمونه.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+بحث اصلا در مورد این نیست که همه ی زنا از گل خوششون میاد. مثلا خود من. من به گلا حساسیت دارم. باعث میشن اونقدر عطسه کنم که دیگه نتونم ببینم. زیاد هم روح لطیفی ندارم. بیشتر ترجیح می دم به مورچه ها و زنبور های توی گلها فکر کنم و عاقل باشم تا اینکه بوشون کنم. آدم مسئولیت پذیر گل دوست و با احساسی هم نی
جا داره بگم که احتمالا جادوگر بد قصه همون فرشته ی مهربون همیشه یاوره که بال داره
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+باید یه جور نفرین باشه. مثلا مثل نفرین امتحانات. یا نفرین درس خواندن. به این صورت هم پیش میره که امتحانایی که نمی خونی رو بیست میشی و امتحانایی که خیلی میخونی رو به وسعت و عمقی گند می زنی که در نوع خودش یه جورایی باورنکردنیه.:| آره و الان جادوگر بد قصه منو از ازل تا ابد برای این قضیه نفرین کرده. من
روزی روزگاری، ما از امتحان فارغ گشتیم
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+خبر دست اول. روز آخر امتحانات نهایی. (آره، دست و جیغ و هورا و از خود بی خود شدنای هیستریک با صدای جیغ در پس زمینه و صدای شکستن چند شیشه به نماد رهایی از قفس) بنا به رسم قدیمی با ادمیرال و مهدی رفتیم بیرون. همراه با مجوز رسمی پدر جانم جهت انجام هر گونه عمل ناشایست و ناهماهنگ با قوانین و تعابیر وزارت
:|
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+حسش مث تنها بودن توی یه جزیره ی دور افتاده ست. خوب، نه،راستش یه جورایی، بهتر میشه وقتی یه جزیره ی دورافتاده رو در نظر بگیرین که دوربین داره و باهاش میشه تمام جزیره های دیگه رو هم رصد کرد و دوستای من روی جزیره های دیگه پراکنده ن. در حقیقت اونایی که دوستای منم نیستن هم روی جزیره های دیگه پراکنده ن! آ
وقتی حتی توی خواب ها هم روزه ای!!
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+نمی دانم کدام یک اثر مخرب تری روی ذهن دارد. گرسنگی؟ بی خوابی و پرخوابی متناوب؟ آهنگ گوش دادن 24 ساعته؟ سریال های متعدد و این حقیقت که در واقع مدت زیادی است که اصلا دست به کتاب نزده ام و خیالپردازی های بیمارگونه کرده ام؟ چه پکیج کاملی. کاملا مناسب برای یک تابستان جذاب. مرداب و گنداب بودنش را خودم هم
به سمت آسمان و فراتر از آن،
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+جالبه که با خوندن سیر گذرای نوشته ها خیلی واضح به تغییر دوران و گذر از یه مرحله ی زندگی به مرحله های بعدی رو میشه فهمید! از سال سوم، به سال چهارم. جدی نبودن تموم شد. الان دیگه همه چیز جدیه و کم کم داریم باهاش کنار میایم. خیلی هم خوب. حس و حال تابستون تعدیل شده و خوبه الان. فکر کنم اگه یه تابستون پر
بازگشت...یک عینک آفتابی به من بدهید
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
بازگشت غرور آمیز و مفتخرانه و ... نه چندان درخشان خودم رو نه تنها جشن می گیرم بلکه کیک هم می گیرم. چون من بزرگترین هوادار خودم هستم. همیشه بوده م. بزرگترین و پیگیر ترین. اصلا برای همین هم سر پا مانده م. چون هر دفعه که داشتم غرق می شدم، خودم در آخر یقه ی خودم را گرفته ام و خودم را از دریای وسیعی که آ
انجمن خون آشامان همونقدر پیگیر منه که هاگوارتز.
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 6:01
+وی سیفون مغزش را می کشد و هر چیزی که بود و نبود را راهی ماورا می کند. وی همه چیز را به حالت تعلیق در می آورد. وی می خوابد و می خوابد و می خوابد. وی فکر نمی کند. وی دیگر غصه ی احساسات نداشته اش را نمی خورد. او بیشتر نگران وزنش است که روز به روز زیاد تر می شود و انگار قرار است تمام اعتماد به نفس های